تبليغاتX
سقاخانه :: نذر چشم های علمدار
سقاخانه
نذر چشم های علمدار
آستانه بقيع 
قبرستان بقيع را در دو نوبت، بعداز نماز صبح و بعد از نماز عصر باز مي كنند. جابه جا، شرطه هاي سعودي ايستاده اند و نمي گذارند كسي به قبرها نزديك شود. نزديك قبر چهار معصوم، نزديك قبر فاطمه بنت اسد، مادر اميرالمومنين(ع) و نزديك قبر ام البنين، مادر حضرت ابالفضل(ع).
غير از شيعيان لبنان و بحرين و عراق و پاكستان و كم و بيش افغانستان تك وتوك جاهاي ديگر، ايراني ها دور و بر اين قبرها مي ايستند. خواندن زيارتنامه در بقيع ممنوع است، پاشيدن گندم روي قبرها ممنوع است و روضه خواندن و زياد ايستادن و زياد نگاه كردن هم در بقيع ممنوع است. شرطه هاي بقيع، فارسي مي دانند و دل سير زاير ايراني را اذيت مي كنند. صبح، بعد از نماز راه مي افتم طرف بقيع، كفش هايم را درمي آورم و مي گيرم دستم و مي روم تو. شرطه دم در، اشاره مي كند كه كفش هايت را بپوش، ممنوع!
دور قبر ام البنين، مادر حضرت ابالفضل(ع)، جماعتي ايستاده اند كه از اردبيل آمده اند. روضه نمي خوانند، حرف هاي روضه را خيلي عادي براي هم تعريف مي كنند. شرطه، آذري نمي فهمد و كلافه شده. مي پرسد: چه مي گويند؟ مي گويم: نمي دانم، فارسي حرف نمي زنند!
هوا كم كم روشن مي شود. حرف هاي روضه را خيلي عادي براي هم تعريف مي كنند و لب هايشان را گاز گرفته اند و چشم هايشان كم مانده بتركد. اينجا مدينه است، قبرستان بقيع، بالاي سر قبر ام البنين، مادر حضرت ابالفضل(ع).
|+|
.
عاشق ترین مرد روی زمین 

 

سال‌ها پیش مردی بود که روز تاسوعا می‌آمد بازار. بازار تهران. نامش سیدولی، ‌جلو امامزاده زید چارپایه می‌رفت و برای مردم روضه می‌خواند، آن روزهاي تاسوعا که بازار می‌آمد، صورتش زخم بود و صدایش گرفته بود و پابرهنه، با پاهای گلی راه می‌رفت و گریه می‌کرد.

 سیدولی، در سال‌های کودکی و نوجوانی من، نماینده اباالفضل(ع) بود و با این که چند سال بعد دیگر مرا

می‌شناخت و سلام و علیکی داشتیم، اما روز تاسوعا، سلام کسی را نمی‌شنید و جواب نمی‌داد. از سرازیری سبزه میدان صاف می‌آمد و یکی ـ دو نوبت چارپایه می‌رفت و پایین می‌آمد و می‌رفت ته بازار.

سیدولی بار آخری که دیدمش، روی چارپایه ایستاده بود و زار می‌زد و روضه می‌خواند. می‌گفت آدم اگر نماز صبحش قضا شود، می‌تواند توبه کند و نمازش را به قضا بخواند. سیدولی گفت آدم اگر شب تاسوعایش قضا شود، دیگر تا سال دیگر چاره‌ای ندارد. تاسوعای سال بعد هم، تاسوعای امسال نیست. سیدولی گریه می‌کرد و می‌گفت اگر کسی شب تاسوعایش قضا شد، باید بمیرد، به جرم بی‌معرفتی بزرگی که در حق اباالفضل(ع) کرده. از چارپایه پایین آمد و با همان صورت زخمی ‌و صدای گرفته و پاهای برهنه گلی رفت طرف ته بازار.

 سیدولی را دیگر ندیدم و وقتی چند سال بعد سراغش را گرفتم، گفتند همان روز که آن حرف‌ها را می‌زد و از قضا شدن شب تاسوعا می‌گفت، مرده است. . .  حق معرفت عباس(ع) را به جا آورده بود.

 حالا قدری از نیمه شب گذشته و من که قرار بود عاشقانه‌ای برای حضرت سقا بنویسم، درمانده‌ام و حق معرفت اباالفضل(ع) در گلویم مانده. حق عاشق ترین مردی که تا کنون روی زمین زیسته است.

محرم ۱۳۸۲

|+|
.
حرمت آقا اباالفضل(ع) 

شب عید بود، بالای منبر مسجدی نشسته بود رو به قبله و عمامه از سر برداشته بود. فارسی حرف ‌می‌زد و لهجه آذری داشت. فکر کن لهجه تبریز یا اردبیل یا ارومیه یا جایی همان دوروبرها.

گفت رفته بودم مکه، رو به روی خانه خدا ایستاده بودم و با صاحب­خانه حرف‌ می‌زدم. خدا را قسم دادم به حرمت آقا اباالفضل(ع)!

گوشه و کنار مسجد صدای هق‌هق آرام از جمع بلند شد. گفت: «خدا را قسم دادم به حرمت آقا اباالفضل(ع)». یکی از پشت سر زد روی شانه‌ام و گفت: «آمده‌ای خانه خدا، اینجا هم دست از سر حضرت عباس(ع) برنمی‌داری؟ خدا را قسم بده به خودش، به پیغمبرش، به امیرالمؤمنین(ع)، به فاطمه­زهرا(س)، اصلاً به خود امام حسین(ع). چرا می‌گویی قسم به حرمت اباالفضل(ع)؟»

پیرمرد روی منبر جابه‌جا شد، رو به جمعیت گفت: «مردم، گفتم من پیش خود خدا هم بروم، قسمش می‌دهم به حرمت آقا اباالفضل(ع).» جمعیت زدند زیر گریه. انگار از قبل همدیگر را می‌شناختند و حرف هم را بهتر می‌فهمیدند.

مجلس تمام شد. جلو رفتم و گفتم: «حاج­آقا!» ایستاد و نگاهم کرد که یعنی بله عزیزم، بله جوان، بفرمایید. گفتم: «حاج­آقا حرف‌هایتان را گوش کردم، خسته نباشید. ولی دلیلش را نگفتید. اصلاً نگفتید چرا. چرا بین این همه، خدا را قسم می‌دهید به حضرت اباالفضل(ع)؟ چرا سر پیچ جاده، وقت افتادن بچه از پله، وقت جان دادن مریض محتضر، وقت زندان رفتن آدم بدهکار، چرا حاج آقا، چرا همیشه می‌گویید یا اباالفضل(ع)؟»

گفت: «پسرم، آقا اباالفضل(ع) مال بارافتاده‌هاست. یعنی کارت گیر اساسی دارد. وقتی گفتی اباالفضل(ع)، یعنی آن قدر بی‌پناه شده‌ای که دست گرفته‌ای به دامن مردی که خودش دست نداشت. دامنش را گرفته‌ای که دستت را بگیرد».

گفت: «پسرم، خودت که کارت خیلی گیر کند، دستت از زمین و آسمان کوتاه شود، روی همه زمین یک نفر برای هم­دردی پیدا نکنی چه می‌کنی پسرم؟» گفتم: «نمی‌دانم حاج­آقا». گفت: «بگو پسرم. دستت را بگیر به دامن خداوند غیرت، از ته دلت بگو یا اباالفضل(ع)».
|+|
.
عریضه ای بر آستان ارباب ادب 

زمانه بر سر جنگ است، یا ابوفاضل
مدد ز غیر تو ننگ است، یا ابوفاضل
گشاد کار دو عالم به یک اشاره توست
به کار ما چه درنگ است، یا ابوفاضل

|+|
.
درست است 

نوشته بود «یااباالفضل». ویراستار محترم روی الف دوم نام آقا، قلم کشیده بود و به جای آن «واو» گذاشته بود. داخل گیومه نوشته بود «یا ابوالفضل». ویژه نامه چاپ شد. آمد و کنار میز نشست. ویژه نامه را ورق زد و رسید به چیزی که نوشته بود.

آرام پرسید: راستی «اباالفضل» درست است یا «ابوالفضل؟»

گفتم: نام حضرت ارباب ادب را هر طور بنویسی درست است.  

|+|
.
عاشق حضرت اباالفضل(ع) 

پشت ماشینش نوشته: «اباالفضل عاشقی مشکل ده قالماز».

با خودش زمزمه می‌کند و سرش را آرام تکان می‌دهد. مسافرها مسیرهایشان را می‌گویند. سوار می‌شوند و وقت پیاده شدن، کرایه می‌دهند و می‌روند. سر خیابان بهبودی، توی خیابان آزادی پیاده می‌شوم و کرایه می‌دهم، 200 تومان، در ماشین را می‌بندم.

روی شیشه پشتی ماشین نوشته: «اباالفضل عاشقی مشکل ده قالماز» 

|+|
.
و تکلیف شب، آب، بابا، اباالفضل(ع) 

دل از کودکی از فرات آب می­خورد

و تکلیف شب، آب، بابا، اباالفضل(ع)

|+|
.
استغفر لنا 

گفتم: مامان یه گندی زدم، دعا کن درست شه!
گفت: برو پشت­بوم!
گفتم: پشت­بوم؟
گفت: برو رو به قبله وایسا، به امام حسین سلام کن، بگو:

وقتی بچه بودم تو کوچه فوتبال بازی می­کردیم.

شیشه همسایه رو که می­شکوندیم،

بابام می­رفت هم عذرخواهی می­کرد،

هم شیشه رو می­داد عوض کنن.

همیشه هم سعی می­کرد بهتر از اولش بشه...

 

رفتم پشت بام، رو به قبله ایستادم و بغض کردم:

«یا ابانا استغفر لنا انا کنا خاطئین»

از وبلاگ مثل یک بید...

anghaa.blogfa.com/post-18.aspx

|+|
.
بی بهانه 

حرف دل آب را کجا می­زد مشک
سرتاسر کربلا صدا می­زد مشک

تیری آمد به قلب عباس
(ع) نشست
چون طفل رباب دست­وپا می­زد مشک

|+|
.