غير از شيعيان لبنان و بحرين و عراق و پاكستان و كم و بيش افغانستان تك وتوك جاهاي ديگر، ايراني ها دور و بر اين قبرها مي ايستند. خواندن زيارتنامه در بقيع ممنوع است، پاشيدن گندم روي قبرها ممنوع است و روضه خواندن و زياد ايستادن و زياد نگاه كردن هم در بقيع ممنوع است. شرطه هاي بقيع، فارسي مي دانند و دل سير زاير ايراني را اذيت مي كنند. صبح، بعد از نماز راه مي افتم طرف بقيع، كفش هايم را درمي آورم و مي گيرم دستم و مي روم تو. شرطه دم در، اشاره مي كند كه كفش هايت را بپوش، ممنوع!
دور قبر ام البنين، مادر حضرت ابالفضل(ع)، جماعتي ايستاده اند كه از اردبيل آمده اند. روضه نمي خوانند، حرف هاي روضه را خيلي عادي براي هم تعريف مي كنند. شرطه، آذري نمي فهمد و كلافه شده. مي پرسد: چه مي گويند؟ مي گويم: نمي دانم، فارسي حرف نمي زنند!
هوا كم كم روشن مي شود. حرف هاي روضه را خيلي عادي براي هم تعريف مي كنند و لب هايشان را گاز گرفته اند و چشم هايشان كم مانده بتركد. اينجا مدينه است، قبرستان بقيع، بالاي سر قبر ام البنين، مادر حضرت ابالفضل(ع).


